المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
18
مروج الذهب ( فارسى )
مردم شام به دنيا علاقمندتر از مردم عراق بآخرت نيستند . اينكه گفته بودى ما پسران عبد منافيم ، ما نيز هستيم . اما اميه چون هاشم نيست و حرب همانند عبد المطلب نيست ، و ابو سفيان چون ابو طالب نيست . آزاد شده چون مهاجر نيست و مخالف چون مدافع نيست ، و فضيلت پيمبرى كه بكمك آن عزيز را كشتيم و آزاد را به بندگى فروختيم در كف ماست و السلام . » ابو جعفر محمد بن جرير طبرى از محمد بن حميد رازى از ابو مجاهد از محمد بن اسحاق از ابن ابى نجيح نقل كرده گويد : وقتى معاويه به حج رفت ، بر خانه طواف كرد . سعد نيز همراه او بود ، و چون فراغت يافت معاويه به دار الندوه رفت و سعد را با خويش بر تخت نشانيد . آنگاه معاويه ناسزاى على گفتن آغاز كرد . سعد بلرزيد و گفت : « مرا با خود بتخت نشانيدى و ناسزاى على آغاز كردى ؟ به خدا اگر يكى از صفات على را داشته باشم ، بيشتر از آن دوست دارم كه همهء ملك جهان را داشته باشم . به خدا اگر داماد پيمبر صلى الله عليه و سلم باشم يا فرزندان على را داشته باشم ، بيشتر از آن دوست دارم كه همه ملك جهان را داشته باشم . به خدا اينكه روز خيبر پيمبر به من گفته باشد « فردا پرچم را به كسى مىدهم كه خدا و پيمبرش او را دوست دارند ، فرارى نيست و فيروزى بدست او خواهد بود » ، بيشتر دوست دارم كه همهء ملك جهان را داشته باشم . به خدا اينكه پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم آنچه را در جنگ تبوك به دو گفت به من گفته باشد كه : « مگر نميخواهى نسبت به من چون هارون نسبت بموسى باشى ، جز اينكه پس از من پيمبرى نيست . » بيشتر دوست دارم كه همه ملك جهان را داشته باشم . به خدا تا زندهام هرگز بخانهء تو نخواهم آمد . و برخاست . » در صورت ديگر از روايتها ديدم و اين در كتاب اخبار على بن محمد بن سليمان نوفلى ، بنقل از ابن عايشه و ديگران است ، كه چون سعد اين سخن با معاويه بگفت و برخاست معاويه آشفته شد و گفت « بنشين تا جواب سخن خود را بشنوى هرگز